برای آقاجون...

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمی کند!
کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند!
و حرفهایی که معنیشان را خیلی دیر می فهمیم.
اینجا می خواهم از مردی بنویسم که حضورش به زندگی همه گرما می داد. می خواهم از آقاجون بنویسم که با رفتنش غم بزرگی بر دل ما گذاشت .کسی که اگر سخت ترین مریضی را هم داشت فقط کافی بود امیرمحمد و آیدا را ببیند تا به قول خودش شفا پیدا کند اینها را می نویسم تا وقتی دو فرشته کوچکم بزرگ شدند بدانند که مهربانترین پدر بزرگ دنیا را داشتند و هیچگاه فراموشش نکنند .آقاجون بر گردن بچه های من حق دارد ومن می خواهم که آنها همیشه قدردان وسپاس گذارش بوده وبه یادش باشند.به گذشته برمی گردم یاد روزهایی می افتم که آقاجون آیدا را ازمهد می آورد وبرایش ماهیچه می خرید و برای خوشحالیش او را به پارک می برد.خاطره ای یادم می افتد مامان رضا به آیدا می گفت دردو بلات تو سرم و آیدا که تازه به حرف آمده بود و فکر می کرد این احتمالا چیز خوبیست که ممکنه آقاجون بی نصیب باشه به همان زبان کودکانه گفت تو سر بابا بزرگی هم باشه و چقدر آقاجون از این حرف آیدا خوشش آمده بود وتا مدتها تعریف می کرد . وقتی هم که امیر محمد دنیا آمده بود تمام حرفهایش در مورد کارهای امیرمحمد بود .چیزی که همیشه تعریف می کرد ومی خندید در مورد خداحافظی کردن امیرمحمد از خاله مهد بود که به جای خداحافظی زده بود توی سر مربی وآقاجون می گفت از آنروز به بعد دیگر نمی گفتم خداحافظی کن . بغضی گلویم را می فشارد و باز یادم می افتد که نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمی کند..............


برای آقاجون...
